|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
دیشب همه چیز را یاد گرفتم و همه چیز رو به راه است. راه رفتن در این دنیا را بدون تو یاد گرفتم...!!!
که هق هق گریه هایم را با بالشم بیصدا کنم...!!!
یاد گرفتم که چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ...
جای خالی ات رابا خاطرات باتو بودن پرکنم. یاد گرفتم دیگر دل به کسی نبندم از ره دور ...
ومهمتر از همه یاد گرفته ام که با یادت زندگی کنم.
که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه ی دلم پاک کنم؟
فراموش کردنت را هیچ وقت ...یاد نخواهم گرفت...!!!
+
تاريخ جمعه 24 تیر1390ساعت 18:27 نويسنده
|
دنیــــــا که به پایانــ رسیــــد
رویاهــــــا دنیاییــــ دیگــــــر خواهند ساختــــ ــ ـ و خنـــده ی تـــو جای آفتابـــ را خواهد گرفتــــ .
+
تاريخ دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 12:55 نويسنده
|
+
تاريخ دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 11:59 نويسنده
|
دلت نمی خواد بسوزه، من که ارزشی ندارم، تو آدم خوبه بودی، این منم که بدبیارم دلت نمیخواد بسوزه، تو که گناهی نداری، تقصییر تو نیست می دونم،خب دیگه دوستم نداری دلت نمی خواد بسوزه،من نمی خوام دیگه تو رو نگران من نباش، از توی ذهن من برو
+
تاريخ یکشنبه 12 دی1389ساعت 11:12 نويسنده
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير براي عشق وصال كن ولي فرار نكن براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن براي عشق بمير ولي كسي رو نكش براي عشق خودت باش ولي خوب باش
+
تاريخ شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 11:48 نويسنده
|
+
تاريخ یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 12:42 نويسنده
|
***در کتابی خواندم سیگار نکش دیگر نکشیدم، در کتابی خواندم گناه نکن دیگر نکردم، در کتابی خواندم عاشق نشو دیگر کتاب نخواندم***
+
تاريخ یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 1:16 نويسنده
ســــــــــــــــــــــــلام
صد تا سلام
اگه گفتين امروز چه روزيه؟؟؟
امــــــــــــــــــــروز.... . . . . . . . . . . . . . . . . . . HAPPY BIRTHDAY TO ME!
حالا همه دستا بالا ... بچرخونش کمرو ... چی میخواین بهم بدین؟؟ من کادو میخوااااام باید هر کدومتوون واسم کلی نظر بذارین منتظرتووونمااااا ماااااچ واسه همتون قربون همتون
+
تاريخ سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 17:8 نويسنده
|
زندگي...
يکي بود...يکي نبود.... مردي بود تنهاي تنها؛زني بود که او هم تنها بود. زن به آب رودخانه نگاه ميکرد وغمگين بود؛مرد به آسمان نگاه ميکرد وغمگين بود،خدا غم ِآنها را ميديد وغمگين بود... خدا گفت:شما را دوست ميدارم،پس همديگر را دوست بداريد وبا هم مهربان باشيد. مرد سرش را پايين آورد،مرد به آب رودخانه نگاه کرد وزن را در آب ديد،زن به رودخانه نگاه کرد ومرد را ديد... خدا به آنها مهرباني بخشيد وآنها خوشحال شدند واز آسمان باران باريد... مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود،زن خنديد، خدا به مرد گفت:به دست هاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي وهردو در آن زندگي کنيد. مرد زير باران خيس شده بود...زن دست هايش را بالاي ِسر مرد گرفت،مرد خنديد، خدا به زن گفت :به دست هاي تو همه ي زيبايي ها را ميدهم تا خانه اي را که او مي سازد زيبا کني. مرد خانه اي ساخت و زن آن را گرم کرد...آنها خوشحال بودند...خدا خوشحال بود... روزي زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش غذا ميداد،دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند،اما پرنده نيامد ودست هاي زن رو به آسمان ماند، مرد او را ديد وکنارش نشست ودستهايش را به سوي آسمان بلند کرد... خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود... فرشته ها در گوش هم پچ پچي کرد وخنديدند... خدا خنديد وزمين سبز شد.. خدا گفت :از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد... فرشته ها شاخه اي گل به مرد دادند...مرد گل را به زن داد...وزن آن را را در خاک کاشت. خاک خوشبو شد... پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد... زن اشک هاي کودک را مي ديدو غمگين بود.. فرشته ها به او آموختندکه چگونه طفل را در آغوش بگيردو از شيره جانش به او بنوشاند... مرد زن را ديد که ميخندد،کودکش را ديد که شير مينوشد... بر زمين نشست وپيشاني بر خاک گذاشت... خدا شوق مرد را ديد که خوشحال بود... وقتي خدا خنديد،پرنده بازگشت وبر شانه ي مرد نشست... خدا گفت:با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني بياموزد... راست بگوييد تا راست گو باشد... گل وآسمان ورود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد... روزهاي آفتابي وباراني از پي هم گذشت... زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ ولابه لاي گل ها پر شد از بچه هايي که شاد وخندان در پي هم مي دويدند...خدا همه چيز وهمه را ميديد،ميديد که زير باران مردي دست هايش را بالاي سر زني گرفته است که خيس نشود؛ زني را ديد که در گوشه اي از خاک با هزاران اميد شاخه گلي ميکارد؛ دست هاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده است؛وپرنده هايي که... و... خدا خوشحال بود...
+
تاريخ چهارشنبه 11 فروردین1389ساعت 19:23 نويسنده
|
بهت نمی گم دوسِت دارم، ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم، چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ، اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم.
+
تاريخ دوشنبه 2 فروردین1389ساعت 18:39 نويسنده
|
نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت : تو که مرا نمي بيني ..... چگونه مرا دوست داري ؟ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما اکنون عاشق خودت هستم .
درجهان هرگز نشو مدیونه احساسه کسی تانباشد رایگان مهرت گروگانه کسی گوهر خود را نزن بر سنگه هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناسه قابلی
+
تاريخ یکشنبه 23 اسفند1388ساعت 20:11 نويسنده
|
کوچک تر که بودم فکر مي کردم باران اشک خداست ولي مگر خدا هم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير باران قدم بزنم تا بوي خدا را حس کنم اشک خدا را در یک کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!! آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس ميکرم که آدمها دل خدا را شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانهء من می گفت: خدا دلش از دست آدمها گرفته. . .
+
تاريخ شنبه 8 اسفند1388ساعت 13:1 نويسنده
|
شبی از پشت یک تنهایی غمناک وبارانی تو رابا لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس،تورااز بین گل هایی که در تنهایی روییده باحسرت جدا کردم. تودر پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران وسرگردان چشمانی ست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود اخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ وغمگین حریم چشمانم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی خورشید باز کردم نمیدانم کجا تا کی،نمیدانم چرا خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،نمیدانم کجا تا کی برای چه،ولی رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت بالهایش غرق در اندوه وغربت شدوبعد از رفتنت آسمان چشمانم جنس باران بود وبعد از رفتنت انگار کسی می گرید......
+
تاريخ شنبه 8 اسفند1388ساعت 12:44 نويسنده
|
![]()
+
تاريخ شنبه 8 اسفند1388ساعت 11:39 نويسنده
|
+
تاريخ شنبه 8 اسفند1388ساعت 11:18 نويسنده
|
خـــــداونـــــدا!
شعری از دکتر علی شریعتی خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خدا...وندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
+
تاريخ جمعه 18 دی1388ساعت 19:51 نويسنده
|
اینم خیلی خوشمل:::
اینم که خیلی ناسه :
ایشونم که از الان به مامیش کمک میکنه
+
تاريخ دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 2:23 نويسنده
|
+
تاريخ دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 2:17 نويسنده
|
از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی
از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت....... کینه. ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت ......... پول وثروت. از پیری پرسیدن عشق چیست؟ گفت............ عمر ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .......از من خوشبوتر. از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر . از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر. ... ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟ ای عشق تو کیستی ؟؟گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم.
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد
در گلستان بوی گل بسیار بوییدم ولی از هزاران گل گلی چون تو نصیبم نشد.
+
تاريخ دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:57 نويسنده
|
يکی بود يکی نبود . هرچی SMS هم براش ميزنم بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه . اخه این چه زندگی شده ای خدا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+
تاريخ دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:55 نويسنده
|
+
تاريخ دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:50 نويسنده
|
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم امد بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می ایم و ان را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم
دوستت دارم
+
تاريخ دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:47 نويسنده
|
چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي!
بچه ها تولد عسل جونمونه خب حالا ازکی شروع کنیم؟؟؟؟؟
بدو دریا بیا وسط اصلا هم هیچ عذری رو نمی پذیریم باید....
آهاااااااااااا بچه ها برید کنار اسما اومد وسط
بدو بدو نگین کیک رو بیااار نگین نگین کجاست؟ نکنه قایم شده که نرقصه؟؟؟؟ هر جا باشی باید برقصی آخرش پس کیکو بردار بیار
ای ول کیکم اومد عسل جووووووووون بدو بیا شعما رو فوت کن
واسه منم بذارید منو یادتون نره هاااااا
حالا خوردنو ول کنید بیاید کادوهاتونو بدید تا یادتون نرفته اول کی؟ روناک چی آوردی؟
حالا نوبت خودمه برید کنار دارم میاااااااام
عسل جونم اینا همش ماله خودته هااااااااا
ایشاا... همگی میایم واسه تولد ۱۰۰ سالگیت نه نه عروسیت نه نه نه عروسی بچه هات
هااااااااااا مثل اینکه خیلی خوب گفتم خب من نبودم نگین رقصید یا نه؟؟؟؟؟ نه؟
عسل جون خیلی دوست داریم ایشاا... هرچی می خوای از خدا تو این روز بهت بده واسه ما هم دعا کنیااااااااا
+
تاريخ سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 22:45 نويسنده
|
جرمم عاشقيست دادگاهم زندگيست قاضيانش مردمانند حكم واضح است
يك شبه از ياد بردن ولي اجراي حكم دلي بايد كه تنها نامش دل است .شريك جرمانم چشمانمند كه حكمشان تاريكيست.
+
تاريخ پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 21:21 نويسنده
|
+
تاريخ سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 22:34 نويسنده
|
می گن: دوسش نداشته باش...!!!! می گم: مگه میشه آدم تموم وجودش رو نخواد میگن: دیوونه ای؟ میگم: درسته دیوونم کرده میگن: خوب ترکش کن میگم: ترکش کنم زنده نمیمونم آخه نفسمه آخه عمرمه آخه دلمه آخه دنیامه آخه آرزومه یه لحظه عمرم با اون باشه و بس شما بگین میشه ازش دل کند کسی که وجودمه..
+
تاريخ سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 22:25 نويسنده
|
تو را به جای همه ی کسانی که نشناختم دوست میدارم تو را یه جای همه ی روزگاری که نگذراندم دوست میدارم برای خاطر آخرین گناه تو را دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست میدارم
+
تاريخ سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 22:20 نويسنده
|
من می گم نگاه کن تو می گی جون فدا کن
من می گم چشات قشنگه تو می گی دنيا دورنگه
من می گم چقدر تو ماهی تو می گی اول راهی
من می گم بمون هميشه تو می گی ببين نمی شه
من می گم خيلی غريبم تو می گی نده فريبم
من می گم خواب تو ديدم تو می گی ديگه بريدم
من می گم هدف وصاله تو ولی می گی محاله
من می گم يه عمره سوختم تو می گی قلبم ودوختم
من می گم خيلی ديوونم تو می گی آره می دونم
من می گم دلم شکسته ا ست تو می گی خوب می شه خسته ا ست
من می گم بشين کنارم تو می گی دوست ندارم
من می گم واسم عزيزی تو می گی زبون می ريزی
من می گم تو خيلی نازی تو می گی غرق نيازی
من می گم دلم رو بردی تو می گی به من سپردی
من می گم تنهايی سخته تو می گی اين دست بخته
+
تاريخ سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 22:20 نويسنده
|
+
تاريخ سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 22:6 نويسنده
|
۳ روز قبل از پایان ترم
. .
+
تاريخ سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 21:38 نويسنده
|
|
||||||||||||||||||||||||||||